برگی از تاریخ - روزنامه خاطرات عین السلطنه سالور-۱

قهرمان میرزا در یادداشت های روز پنج شنبه ۲۳ ذیقعده ۱۳۰۵ (نهم امرداد ۱۲۶۶ خورشیدی) خویش می نویسد که «راه آهن در سه شنبه گذشته حرکت کرد…. روزی ده مرتبه حرکت می کند به فاصله یک ساعت می رود و مراجعت می نماید. یک ربع رفتن، یک ربع مراجعت، نیم ساعت توقف در حضرت عبدالعظیم». در یادداشت دوشنبه هفته آتی که تنها ده روز از گشایش راه آهن ۹ کیلومتری ایران به روی مردم می گذرد می نویسد: «راه آهن این روزها از کثرت آدم اطاقی را که قرار گذاردند بیست و پنج نفر آدم بنشینند، صد نفر به شماره می نشینند. روزی پانصد تومان ششصد تومان عمل می کنند… مشتری ها به طوری فرنگی هارا اذیت کرده اند… چند نفر مشدی چپق کشیده اند و فرنگی آمده که حرفی بزند چند کشیده پی در پی خورده است. فرنگی ها بسیار تمکین مشدی ها شده اند». (۱٧۱) سه ماه پس از آن هم کار بالا گرفت. قهرمان میرزا که در آن هنگام نمی دانسته گردانندگان اروپایی ماشین دودی برپایه قراردادی پنهانی با دربار از هر شکایت و خصارتی نسبت به جان و مال مردم مصون بوده اند، می نویسد که «امروز از کثرت جمعیت که در ترن راه آهن نشسته بودند، شخصی در بین پیاده شدن زیر آتش خانه افتاد و پای او قطع شد و همان ساعت مرد. مردم شهری و حضرت عبدالعظیمی هجوم عام کرده و در گار راه آهن جمع شدند… شخصی فرنگی طپانچه کشیده … شخص کلاه دوزی… با گلوله فرنگی به خاک هلاکت افتاد و مردم زیاده از حد جری شده جمع شدند. دست به غارت و آتش زدن هرچه ترن بود و هرچه درو پنجره و صندلی و نیمکت و میز و پرده بود و هرچه پول بود بردند. تمام گار را آتش زدند و فرنگی قاتل را زخم کاری زدند که مشرف به موت است». (۱٨٠)

شگفتی این شاهزاده که تازه از میان دسته سواد داران دربار بوده، از نخستین سفرش تاریخی اش بر گرده آن غول آتشخوار فرنگی، آن هم در واگن شاهی به همراه عمویش ناصرالدین شاه خواندنی است. شگفت تر از آن تشریفاتی است که برای بازدید شاه از راه آهن هشت نه کیلومتری که درشکه ای تندرو است برگزار کرده اند. «من از اول ابتدای راه آهن تا حال نرفته ام. امروز خیال کردم در رکاب مبارک بروم. چهارساعت به غروب مانده رفتم. در گار راه آهن جمعیت زیاد، سرباز و موزیک و پلیس بودند…. ذات هماینی بنا نبود بنشینند، غفلتاً در کالسکه مخصوص خود اعلیحضرت نشستند. پنج کالسکه مخصوص است که در روزها نمی بندند، محض مسافرت فرمودن ذات همایونی است… خیلی به راحتی رفتیم… بعد از زیارت [سوار ترن شدند]… عصرانه میل فرمودند. کمپانی راه آهن عرض می کرد که اگر میل همایونی است در نه دقیقه ترن را به شهر برسانم…. بعد از زدن سوت و زدن زنگ ترن به حرکت درآمد. مثل اینکه بازاری حرکت می کند. حقیقت چیز عجیبی است. اعجاز است»!

این ها یادداشت های مردی است از شمار باسوادان دربار قاجار. در همین روزگاری که او شتابان رفتن ترن را اعجاز و حرکت بازار می خواند، در گوشه دیگری از ایران، رادمردی توفانی از نو آوری برپا کرده است. آمدن میرزا حسن رشدیه به ایران و گشایش نخستین دبستان نوین ایرانی در ششگلان تبریز، تنها هژده ماه از آن سفر «اعجاز» آمیز شاه قاجار و برادر زاده اش برغول آتشخوار دورتر است، اما گویی این دو رویدا در دونیای جدا از هم روی می دهند. قهرمان میرزا نگران آموزش نیست. آموزگاران سرخانه دارد و فرانسه و انگلیسی می آموزد. از یادداشت هایش هم پیداست که فارسی را به نیکی آموخته است. هم پیداست که نه از چالش بر سر آموزش نو آگاهی دارد و نه آن چالش، پیوندی با زندگی او می دارد. از پیشینه گفتگو بر سر راه آهن هم یا آگاهی نمی دارد و یا نیازی به پرداختن به آن نمی بیند.

امید آن هایی که شاه قاجار را به دادن امتیاز راه آهن به مسیو بواتال و بلژیکی ها تشویق کرده بودند، همان بود که بیش از دو دهه پیش از آن، مستشارالدوله تبریزی درپی آن بود. در فروردین سال ۱۲۴۴ خورشیدی (مارچ ۱۸۶۵) در نامه ای که از تفلیس به میرزا سعید خان انصاری مؤتمن الملک، وزیر خارجه نوشت، پیش بینی کرده بود که هرآینه این کار پی گیری شود، در کوتاه زمانی پس از ساختن راه آهن سرتاسری، ایران دگرگون خواهد شد. یکسال پیش از نوشتن «یک کلمه»، جزوه ای به نام «کتابچه بنفش» درباره نیاز به کشیدن راه آهن سرتاسری در ایران نوشت و به ناصرالدین شاه داد. تاریخ نوشتن این جزوه، سال ۱۲۴۸ خورشیدی (۱۸۶٩م)، سه سال پیش از پیمان رویتر بود. چهارسال پس از آن که در خراسان بود، جزوه دیگری در همین زمینه نوشت و با زیرکی بسیار، کشیدن راه آهن از تهران به مشهد را کاری شایسته در گسترش زیارت حرم امام رضا خواند و فتوای تنی چند از روحانیون آن دیار راهم در پشتیبانی از بنای راه آهن تهران - مشهد به دست آورد.

راستی این است که برهم خوردن پیمان پرشتاب و شگفت آور رویترهم که انگیزه های سودمند و سودجویانه هر دو در سرهم بندی کردنش دست داشتند، بیشتر ناشی از مخالفت روسیه و تفاهم آتی آن دولت با بریتانیا در پیمان «گرتاپف – گرنویل» بود تا شوریدن ملا علی کنی و سید صالح عرب. روسیه و بریتانیا اگرچه واکنشی در برابر هشت یا نه کیلومتر راه آهنی که فایده اقتصادی و آینده ای برای ایران نداشت نکردند و از ماشین دودی شاه عبدالعظیم بیمناک نبودند، اما یکسال پس از گشایش آن راه آهنی که دودش بیشتر به چشم درشکه چی های میدان غار می رفت، در دوازدهم دسامبر۱۸٩٠ روسیه پیمانی را با امین السطان بست که یکی از موادش این بود که ایران برای دهسال نه خود اقدام به ساختن راه آهن خواهد کرد و نه به دیگری چنین امتیازی را خواهد داد. بریتانیا هم که مخالف گشایش راه آهن سرتاسری در ایران بود، این پیمان دشمنانه با آینده ایران را به فال نیک گرفت.

قهرمان میرزا در سفری که در الموت بوده، شرحی درباره نابسامانی گمرگ ایران و باز بودن دست خارجیان در ورود و فروش هر آن چه می خواسته اند می نویسد که ناتوانایی دولت ایران و توانایی دولت ها و شرکت های خارجی را در یکی دوسال پایانی پادشاهی ناصرالدین شاه به نیکی بیان می کند. «قاطرچی می گفت دم دروازه [تهران به گاه بیرون آمدن از پایتخت] از جعبه که در آن چند شیشه مسکرات بود گمرک خواستند. هرچه کردم نشد بدون دادن گمرک برویم… آن قدر حکایت این گمرک شلوغ است که به نوشتن در نمی آید. اما تمام این سختگیری ها جهت رعایا و تبعه ایران است. اهالی خارجه آسوده هستند. صد پنج در بندر داده به هر کجا می خواهند می روند. اما اگر مال التجاره مال تجار ایرانی باشد، مبالغ گزاف در سرحد گمرک گرفته آن وقت به هر شهر و دیار که ببرند، مجدداً هرقدر زورشان برسد مطالبه کرده دریافت می کنند. این است تجارت [که] به دست خارجه افتاده و ایرانی ها از جهت این صدمات ترک تجارت را کرده اند». (۶۰۸) چند سال پس از این یادداشت، علی اصغر خان امین السلطان که پس از استخاره مظفرالدین شاه، باردیگر به سروزیری فراخوانده شده بود، دو و نیم ملیون لیره از بانک استقراضی و دولت روسیه وام گرفت تا شاه را به فرنگ ببرد. سپرده او به بانک و دولت روسیه در برابر این وام، هفتادو پنج سال درآمد گمرک شمال ایران بود.

قهرمان میرزا با این که مردی درباری و توانمند است، فغانش از نابرابری و بیداد، چنین از خامه بر کاغذ می نشیند. تا چه باشد روزگار آن ها که نه توانی داشته اند و نه خامه ای! هنگامی که از سفر ساده یکماهه خود در بیست سالگی به همراه یکی از زن پدرها و گلین خانم، یکی از همسران عقدی ناصرالدین شاه، دایی جانش و یکی دو تن دیگر از درباریان به قم و کاشان در سال ۱۲۶٩ خورشیدی (۱۸٩٠م) یاد می کند، سیمای زندگی اشرافی را در آن روزگار بی چیزی و تهیدستی توده مردم بهتر در می یابیم. همراهان ایشان در این سفر، هشت خدمه اندرونی، چهارده نوکر، دو فراش، آشپز و دو مهتر بوده و زیاده بر دوازده اسب و الاغ، بیست و چهار قاطر هم برای حمل بار و بنه ایشان کرایه کرده اند که البته تنی چند قاطرچی هم در رکاب بوده اند. بگذریم که به گفته خودش «جمعیت زیادی همراه هست»! در قم و کاشان هم خدمه و فراشان حاکم محل در خدمت ایشان بوده اند. این تشریفات هم تنها برای زیارت و سفری تفریحی است. در همین دوران می نویسد که سالی پیش از آن، «در شب تحویل، دستکم چهارصد کفش مردم [اعیان و اشراف] را فراشان خلوت ها عمداً دزدیدند و تمامی مردم پای برهنه در آن گِل [از مسجد] بیرون آمدند. بعضی ها نوکرهای خودشان را پیدا کرده و کفش های آن ها را گرفتند». (۲۶۶) در جایی دیگر در شکایت از بی نوایی مردم می کند و می نویسد که خانه های بسیاری در بارندگی ویران شده و کسی را یارای بازسازی نیست. «کاه خرواری شانزده هزار و کاه گل خرواری دوازده هزار، خیلی گران است. همه چیز گران است. بر پدر فرنگی ها لعنت…. خدا رحم کند این بی پولی اهل ایران، این نرخ اجناس».(۳۱٧) در نوروز ۱۲٧٠، پس از شکایت از اینکه «امسال دستلاف که همه ساله معمول بود موقوف شد» و عیدی که چشم براهش بوده به او نرسیده است، می نویسد که «پانصد تومان مخارج یک سلطنت نیست. راه آهن و بستن سدها و احداث کردن نهرها و ترقی دادن صنایع و آباد کردن همه زمین های بایر که به حساب نمی گنجد مداخل دولت است». (۳۵۰)

در جریان گزینش پدرش به حکومت همدان و سفرش به آن دیار، سیمای ایلی جامعه ایران و سنت واگذاری و یا تیول یا واگذاری گردآوردن مالیات از گروه های مردم به اشراف و وابستگانشان به گونه ای دردناک نمایانده می شود: «میرزا علی رئیس الاطباء حکیم آقای نایب السلطنه عریضه حضور مبارک عرض کرده و دویست تومان پول به توسط محمد حسن میرزای دایی روانه حضور مبارک کرده که خانات و یهود همدان را تیول مرحمت کند… اعلیحضرت فرموده اند این تیول به شاهزاده (پدر نویسنده) مرحمت شده است». (۳۴۰) پس از رسیدن به همدان می نویسد که «ارمنی هارا حضرت والا (پدرش، حاکم همدان) به حسین التفات کردند. قناد، به شریف خان و نظر مرحمت شده است. تمام اصناف همدان به نوکرها قسمت شده است». همانجا می افزاید که «تمام خوانین همدان یک خانه در شورین (”پایتخت طایفه قراگوزلو” ۳۶۵) و یک عمارت خوب در نزدیک شهر دارند». (۳۶٧)

با زبانی که گواهی از دانایی این جوان بیست ساله می دهد، ماجرای ازدواج پدرش را پس از حکومت همدان با دختر صارم الدوله بازگو میکند و سپس نشان می دهد در پی آمد این ازدواج که برای توانا کردن عزالدوله، پدرش، در میان خوانین پیرامون همدان بوده، کمتر از شش ماه پس از حکومتش برهمدان، بخشی از همان خوانین و سران ایل، زمینه بازگرداندن عزالدوله را به تهران فراهم کرده اند. اشاره ای به پیوندهای ایلی پیش از خواندن این بخش از یادداشت ها بی فایده نیست. خانمی که پدر نویسنده با او در همدان ازدواج کرده، دختر نگارخانم، دختر عباس میرزا نایب السلطنه، فرزند خاقان فتحعلیشاه قاجاراست که پیش از ازدواج با پدر نویسنده، همسر احمد خان سرتیپ بوده که او فرزند محمدخان ناصرالملک رئیس ایل نیرومند قراگوزلو بوده است. فرزندان وی بر بخش بزرگی از کردستان فرمانروایی داشتند. نوه محمد خان ناصرالملک، همان ابوالقاسم خان قراگوزلو مشهور به ناصرالملک دوم است که نخستین ایرانی درس خوانده در آکسفورد و نایب السطنه خودکامه احمد شاه و فرمانروای همه کاره ایران در دوران پس از بسته شدن مجلس دوم بود.

خاندان صارم الدوله و ناصرالملک قرا گوزلو، خویشتن را همتا و شاید برتر از خاندان قوانلو که ملک جهان خانم مادر ناصرالدین شاه از میان آن ها بوده می دانستند و عزالدوله را که از مادرش، اقل بیگه خانم از ایل سالور ترکمن بوده، از خویش بسی پست تر به شمار می آوردند. اینک، برادر ناتنی ناصرالدین شاه از مادری ترکمن غیر قاجار، با ازدواج با نوه عباس میرزا می خواسته تا خویشتن را به اشراف قاجار که فراموش کرده بودند تباری ترکمنی دارند، وارد کند. چنین کاری از دید آنان ناشدنی بوده است!

داستان را از خامه قهرمان میرزا بشنویم: «حضرت والا (پدرش) دختر مرحوم صارم الدوله، زن احمد خان سرتیپ پسر ناصرالملک (قره گوزلو) مرحوم را عقد کرده اند». پس از اشاره به فرزندان با نفوذ احمدخان و بیم و هراس ایشان از رقابت با پدرش در چیرگی بر دارایی های صارم الدوله، می افزاید که «نمی دانم با چه زبان فردا من کاغذ بنویسم. کاری شده و عاقبت جز ندامت و پشیمانی چیز دیگری نیست». (۳۸۳)

یکماه به درازا نکشید که پیش بینی او در پی آمد این ستیز و چالش های قومی و خاندانی درست ازآب درآمد: «امری شگفت امروز در این شهر واقع شد. حکایت آن این است. حضرات خوانین عاشقلو از بابت شوهر کردن صبیه (دختر) صارم الدوله اوقات درستی ندارند. ضیاء الملک که داماد اوست و مهدی خان که پسر اوست مدتی اغتشاشات در شهر و بلوک می کنند. مثلا از دهات التزام گرفته گندم به شهر نیاورند. متصل سرباز و توپجی و رعیت خودشان را ترغیب به دزدی و بعضی کارهای دیگر می کنند». پاسخ تازه داماد هم همان روش شناخته شده فرمانروایی ایل تبار ایران است که برادر تاجدارش به او آموخته است. دستور می دهد تا دو تن از نزدیکان خان های عاشقلو را «آورده چوب مفصل خوبی زده بودند و حبس فرمودند».(۳٩١) پدرش پس از این رویداد به تهران فراخوانده شد. گرفتاری هم بر سر دارایی پدر و همسر پیشین این خانم بوده است، «تمام املاک موروثی پدری اورا پسرهایش به زور حکومت و سربازها ضبط کردند». یکسالی پس از آن هم خان های عاشقلو و حاجیلو به ستیز بایکدیگر بر سر آن دارایی و زمین ها برخاستند و «تمام دهات یکدیگر را غارت کردند».(۴٩۲) پس از یکسال «حاکم هنوز معلوم نشده است. کدام بیچاره باز برود و گرفتار این خوانین شود».(۵۰٧) همان خوانین یاغی هم پس از دستگیر و زندان شدن با دادن پیشکش آزاد می شوند تا به رفتار پیشین خود بپردازند: «حضرات خوانین همدان را امروز مرخص کردند. هشت هزار تومان ساعدالسلطنه و چهارده هزار تومان حسام الملک و دوهزار تومان ضیاء الملک پیشکش داده اند». (۵١١) «ساعدالسطنه پس از دادن آن جزئی جریمه و مأمور شدن به ریاست قشون فارس، رفته است همدان. تومانی چهار هزار علاوه مالیات حواله کرده به اسم آن که من در تهران جریمه دادم و خسارت کشیدم، به ضرب چماق از رعیت بیچاره این وجه را گرفت و هیچ کس نگفت که ما از شخص تو برای آن کارها جریمه گرفتیم، رعیت بیچاره چه گناه کرده که جریمه تو را دو مقابل و سه مقابل بدهد».(۵۲١) «ضیاء المک امیرتومان (سرلشگر) شد». (۵۴۰)

خود او هم پس از دوران کوتاهی حکومت بر نهاوند با واکنش خان ها و ملایان آن دیار روبروشد و به تهران بازگشت. پس از ماجرای تجاوز تنی از خان ها و بازرگانان شهر به آن نوجان سرباز که پیشتر به آن اشاره کردم، می نویسد که «صبح جناب مجتهد در مسجد حاضر شده مَرده (گماشتگان) خودرا فرستاده دکان ها را به زور بستند. اغلب علمای دیگر در حضور ایشان در مدرسه حاضر شدند…وآن حاجی ها (همان ها که متهم به تجاوز به اصغر سرباز بودند) جمعی را همراه برداشته و هرکس از علما نیامده بودند اجباراً و عنفاً آوردند… پیغام جهت من دادند که شما ده هزار تومان جرم و جنایت وارد آوردید، این مبلغ پول را بدهید بیاورند تسلیم مردم کنیم تا ساکت شده شکایت به طهران نکنیم». (۴٧۴)

روزنامه خاطرات قرمان میرزا، گواه برجسته ای است از رسم پیشکش دادن های کلان برای گرفتن حکومت در بخشی از ایران. برای حکومت استراباد و گرگان «بیچاره حشمت الدوله پیشکش داده بود» و پس از شش ماه عزل شد و حکومت را به پسر ساعد الدوله فروختند! حکومت شاهزاده عمیدالدوله در شاهرود و بسطام «با آن همه پیشکش ها شش ماه بیش نماند». شاهزاده «احتشام الدوله ده هزارتومان پیشکش داد و اول سال به حکومت [خمسه زنجان] رفت». «حسام السلطنه حاکم قزوین عزل شد. مجدداً باقرخان سعدالسلطنه حاکم شد. دوماه از سال گذشته مبلغی پیشکش کرد و رفت».(۶-۴٩۳) ایالت های بزرگ تر، پیشکش بیشتری را نیاز دارند: «مؤیدالدوله از گیلان بیست روزاست آمده و فرمانروای خراسان شد. هشتاد هزارتومان پیشکش داده دو روز دیگر می رود. خوب پولی امسال از این دو برادر گرفتند». (۵۱٨) «امروز رکن الدوله از حکومت فارس معزول شد… نظام السلطنه مافی حاکم بندرات فارس حاکم شد. پنجاه هزارتومان پیشکش و سی هزار تومان مساعده داد. از رکن الدوله پنجاه هزار تومان خواسته بودند. گویا نتوانسته بود قرض کند. ندادن و معزول شدن یکی بود». (۵۱٩) «حسام الملک به هفتاد هزار تومان پیشکش به کرمانشاهان» حاکم شد. (۶۳۴)

یاد می کند و یکی از عمو زادگانش «اوکتای قاآن»، همنام یکی دیگر از فرزندان چنگیز خان مغول است، از ترک زبانان و ترکمانان به گونه ای سخن می گوید که گویا او پیوندی با ایشان نمی دارد!

از یکسو می نویسد که «به خدا به قاجاریه تهران ذکات دادن شرعاً واجب است. آنقدر فقیر و بی چیز شده اند»(۳۲۸) و در همان زمان نگران مخارج سگ های خویش است که «ماهی دوازده هزار پول نان این سه توله است». اما از نوشته هایش پیدا است که گاه و بیگاه نگران آینده ایران است. هنگامی که از بیست هزارتومان کسری حقوق قزاقان یاد می کند و در می یابد که در این باره درباریان «باسفارت [روس] گفتگو دارند»، برافروخته می شود و می افزاید که «چه وضعی است. نوکر دیوان دخلی به دولت روس و مذاکره با سفارت ندارد».(۴٩٧) در جایی دیگر خشمگینانه می نویسد: «همه کارها به دروغ می گذرد، از صدراعظم گرفته تا مردکه کفش دوز».(۵۱۲) بارها درباره شورش ها و نابسامانی های سال های پایانی پادشاهی پنجاه ساله ناصرالدین شاه گزارش می دهد و دست آخر پیش بینی می کند که «چندی بگذرد که این آشوب ها و بلواها کلی شده یک مرتبه سلطنت را نخواهند… تمام کارها به عیش می گذرد سلطان مسعود [غزنوی] و شاه سلطان حسین [صفوی] هم به همین کارها مشغول شدند». (۵۶٩)

یکسال و نیم پیش از کشته شدن ناصرالدین شاه می نویسد که «خودش و تمام نوکرهایش مشغول عیش هستند. هرچه شد شد. روزی به خوشی شب بشود و شب صبح. الان [شاه] در شهرستانک پشت کوه البرز مشغول شکار و عیش و راحتی است. ولایات این قسم درهم و برهم. حکام بینوا در ترس و لرز. آنجا که هستند استقلالی ندارند. مالیات وصول نمی شود. این جا که آمدند گرفتار فراش دفتری، فراش خزانه، فراش گمرک، فراش دیوانخانه… اغتشاش همه جاست. روز به روز در تزاید است». (۶۰۴)
پایان بخش نخست
محمد امینی
سه‌شنبه ۵ آذر ۱٣٨۷ - ۲۵ نوامبر ۲۰۰٨
m_amini@cox.net

پی نوشت ها:
۱. روزنامه خاطرات عین السلطنه در ده جلد با ویراستاری و کوشش مسعود سالور (فرزند نویسنده) و ایرج افشار، تاریخ پژوه و ایراندوست ارجمند، از سوی انتشارات اساطیر به چاپ رسیده است. جلد اول، روزگار پادشاهی ناصرالدین شاه است. شماره های آمده در میان دو پرانتز، شماره برگ جلد نخست کتاب است. من در نوشتن پاره ای واژه ها مانند تهران و یا پانسد، هرگاه که از نویسنده نقل کرده ام، همان شیوه نوشتن نویسنده را بکار برده ام، مانند طهران، پانصد و از این دست. آنچه که در پرانتز در میان برگرفته ای از کتاب آمده، افزوده های من است برای آگاه ساختن خواننده و یا برگرداندن واژه های نا آشنایی مانند صبیه یا کالات به دختر و خون بها. قهرمان میرزا یادداشت های روزانه خودرا از آن هنگام که یازده سال بیش نداشته آغاز کرده است.
۲. مسعود میرزا ظل السلطان، بزرگترین فرزند ناصرالدین شاه که چون از مادری غیر قاجار بود نمی توانست ولیعهد او شود، تنها در پرتوی پشتیبانی شاه و دست یازیدن به خشن ترین روش های ممکن، در نیمه دوم پادشاهی پدرش به چنان توانایی و چیرگی سیاسی دست یافت که بیش از یک سوم ایران در زیر فرمانروایی او بود. فرهاد میرزا معتمد الدوله، عموی شاه که والی فارس بود با پشتیبانی ناصرالدین شاه، ظل السلطان را به کشتن حسین قلی خان، ایلخانی بختیاری برانگیخت و به آرامش و پیوندهای سنتی میان ایل چیره بر فرمانروایی با دسته های ایلی محلی در یکی از مهمترین بخش های ایران پایان داد.
٣. عبدالصمد میرزا سالور،
ملقب به عزالدوله، برادر ناتنی ناصرالدین شاه، یکی از شاهزادگان باسواد قاجار بود که به چندن زبان خارجی آشنایی داشت و از جمله فرانسه را نیک می دانست. دو سفرنامه او به اروپا، یکی به همراه ناصرالدین شاه و دیگری به نمایندگی او در مراسم تاجگذاری الکساندر سوم در روسیه است. سفرنامه او و شش نامه ای که گزارش گونه به شاه نوشته، گواهی از این است که او نیز مانند برادر تاجدارش در برزخ سنت و تجدد گرفتار بوده است. میرزا سعید خان انصاری، مؤتمن الملک وزیر خارجه ایران در نامه ای به وزیر خارجه روسیه می نویسد این که عزالدوله در سفرش به مسکو حاضر نشده که بنا بر روش پذیرفته شده، کلاهش را در کلیسا از سر بردارد، از این رو است که «از جانب اعلیحضرت شاهنشاه ایران مأذون به کلاه برداشتن نیستند».
۴. کامران میرزا و برادرش مسعود میرزا ظل السلطان که روی دیدن یکدیگر را نداشتند، از شمار کسانی بودند که در کنار علی اصغرخان امین السلطان یا اتابک اعظم و دو تن از دامادان ناصرالدین شاه، عین الدوله و فرمانفرا، در کانون فرمانروایی و دسته بندی های چیره در واپسین سال های پادشاهی ناصرالدین شاه بودند و همان ها هستند که قدرت سیاسی و اقتصادی شان فراتر از هر دسته بندی ایلی بود و گوش پادشاه در اختیارشان. دو فرزند و دو داماد شاه بیشتر در سودای گسترش قدرت سیاسی خویش بودند و امین السلطان که از آن ها هوشیار تر و مکارتر بود، چوب حراج را به دارایی ایران زده بود و برخلاف سروزیران پیشین، نه روسی بود و نه انگلیسی؛ هم روسی بود و هم انگلیسی! هرکه پول می داد، می فروخت. اگر امتیاز بانک استقراضی را به روس ها داده بود، با چرخشی امتیاز تنباکو را به یک شرکت بریتانیایی سپرد. دراین میان، کامران میرزا که به راستی محبوب ترین فرزند پادشاه بود، هیچ کاری را مگر با ستاندن سهمیه ای انجام نمی داد و اشاره قهرمان میرزا هم به همین توانایی های عمو زاده است!
۵. مجله گنجینه اسناد، شماره ۴٩، صفحه ۴۰
۶. عباس قلی خان جوانشیر، فرزند ابوالفتح خان، نوه ابراهیم خلیل خان جوانشیر، فرمانروای خان نشین قره باغ بود. چیرگی این خانواده بر فرمانروایی قره باغ آذربایجان و سپس برحکومت کرمان از نمونه های برجسته ساختار در هم آمیخته فرمانروایی ایلی درایران است. از آغاز دوره صفوی یا آغاز سده شانزدهم تا آغازسده هفدهم میلادی، بیگلربیگی قره باغ با خاندان زیاداوغلوی قاجار بود. از سده هفدهم تا میانه سده نوزدهم که ایران فرمانروایی بر قره باغ را از دست داد، طایفه جوانشیر براین دیار چیره شدند و در میانه سده هژدهم، ابراهیم خلیل خان چهارم، پدربزرگ میرزا جعفرخان مشیرالدوله، خان نشین قره باغ را برپا کرد. پس از چیرگی روسیه بر قره باغ، برخی از بازماندگان خاندان جوانشیر در دولت قاجار به مقام هایی رسیدند که یکی از آن ها همین میرزا جعفرخان بود که عمه اش، آغابیگم یا آغاباجی که به نام «طوطی» شعر می سرود، به همسری فتحعلی شاه قاجار درآمد. خود او مدتی برجای فضلعلی خان قره باغی به حکمرانی کرمان رسید و به درستکاری و نیک رفتاری با مردم شهرت یافت. در آن دوره چهل و پنج روزه ای که میان مرگ محمد شاه تا رسیدن ناصرالدین شاه، مادرش مهد علیا با چیرگی بر فرمانروایی ایران نشسته بود و شیرازه کارها را دردست داشت، اداره امور املاک خالصه را به عباس قلی خان را واگذارد.

/ 0 نظر / 46 بازدید